|
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود ، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند ، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود ، نمی توانستند.... ادامه مطلب
سال های پیش بال آسمانی داشتیم بال پرواز کران تا بی کرانی داشتیم روزها گردی اگر بر روی دل ها می نشست شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم نذری روز ظهور مهدی موعودمانه صبح ها چله به چله عهد خوانی داشتیم صبح جمعه پیشواز تکسوار فاطمه روی پشت بام ها صوت اذانی داشتیم گاه گاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم گاه گاهی میل سجده، جمکرانی داشتیم ثانیه ثانیه هامان پای آقا می گذشت آی مردم یک زمان صاحب زمانی داشتیم پر نداریم و دل بپر نداریم و ... فقط یادمان باشد که اینها را زمانی داشتیم ... علی اکبر لطفیان
مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد. مدت ها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه ی فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید ماشین را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شادم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به او داد. پسر کنجکاو ولی نا امید در جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا که روی آن نام او طلا کوب شده بود یافت با عصبانیت سر پدر داد کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری یک انجیل به من هدیه می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سال ها گذشت و پسر در کار و تجارت موفق شد خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتمی خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از این که اقدامی بکند تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده بنابر این لازم بود خود را فورا به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید هنگامی که به خانه پدر رسید در قلبش احساس غم و پشیبمانی کرد . اوراق و کاغذ های مهم پدر را گشت و آن ها را بررسی نمود و در آنجا همان انجیل قدیمی را یافت در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد در کنار آن یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت وجود داشت روی برچسب تاریخ فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود تمام مبلغ پرداخت شده . چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای این که به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده است ...
در دستان دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است . او به من گفت: غم هایت را در جعبه ی سیاه و شادی هایت را در جعبه ی طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غم هایم را در جعبه ی سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه ی طلایی . با وجود این که جعبه ی طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما وزن جعبه ی سیاه کاسته می شد . در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است !!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم :پس غم های من کجا هستند؟ خداوند لبخندی زد و گفت : غم هایت اینجا هستند نزد من . از خدا پرسیدم :چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا این جعبه ی طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را ؟ و خدا فرمود : بنده ی عزیزم،جعبه ی طلایی مال آن است که قدر شادی هایت را بدانی و جعبه ی سیاه تا غم هایت را رها کنی!!!
پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نميفهمم. مادر گفت: تو هيچگاه رازش را نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بيدليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بيدليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدايش پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟ خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانههاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين آن قدر نرم که به بقيه آرامش بدهد به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شدهاند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي دادم تا از خانوادهاش نگهداري و مراقبت كند حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي دادهام که در هر شرايطي بچههايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد به او عشق بورزد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: ميبيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.
باز هفت سين سرور سلام به شما دوستان عزیز در آستانه فرا رسیدن "عید نوروز باستانی" و طمطراق پیک بهاران و آغاز سال نو تبریک و تهنیت صمیمانه را تقدیم شما و خانواده محترمتان داشته و در پرتو الطاف بیکران خداوندی، سلامتی و بهروزی، طراوت و شادکامی، عزت و کامیابی را آرزومندم. سال نو بر شما مبارک
اینم در مورد بی حرمتی هایی که به شهید کردند تو دانشگاه امیر کبیر این جمله یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دانشگاه زنده هست برای مبارزه با فرهنگ بسیجی بودن زنده هست برای از بین بردن فرهنگ شهیدو شهادت یازنده است برای حفظ آرمان ها و ارزش ها
چند نفر این فردو میشناسند چند نفر از اونایی که ادعای بسیجی بودنتون میشه یا ضد بسیجی بودنتون میشه این فردو میشناسید نه به اسم بلکه زندگیشو میدونید خوب حالا براتون میگم : شهید حاج ابراهیم همت فردی که برای این که شهید بشه خیلی کارها کرد آدم برای این که شهید بشه باید از همه چیز دل بکنه فقط به خدا فکر کنه تا بتونه به مقام شهادت برسه این آدم توی آخرین دفعه که خانوادشو دید میدونید چیکار کرد برای اینکه حب همه چیز رو از دلش دور کنه وقتی بچه هاش اومدن طرفش بهشون توجهی نکرد بچه هاش ناراحت شدند زنش به خاطر این کارش سرش داد کشید ولی حاج ابراهیم فقط رو به دیوار بود و هیچی نمیگفت وقتی زنش رفت نزدیک تر دید حاج ابراهیم همینطور مثل ابر بهاری داره گریه میکنه ازش پرسید دلیل این کارش چی بود درجواب گفت که من اگه شهید نمیشم به خاطر اینه که یه ذره حب غیر از خدا تو دلم هست همین آدم فرداش که رفت عملیات شهید شد
حالا کدوم یکی از اونایی که دم از بسیجی بودن میزنند یا ضد بسیجی هستند حاضرند این طوری باشند
حالا یکی بگه چرا نباید این شهدا رو تو دانشگاه ها دفن کرد چرا میگید فقط شهدا برای بسیجی ها هستند این دو حالت داره یا میخواید به این طریق بسیج رو از راه بردارند یا این که اصلا اونا با شهید و فرهنگش مخالفند چرا نباید همه به شهید احترام بزارند آخه اگه به اون شهید بی حرمتی کنید چیزی ازش کم نمیشه اگه یه جانبازو دست بندازید چیزی از اون کم نمیشه چون اون برای خدا جنگید نه برای مردم که الان اجرشو از شما ها بخواد یکی بهم گفت بچه کوجولو تو اون موقع کجا بودی که الان سنگ شهیدو به سینه میزنی فقط میخوام اینو بگم براش بسه: خیلی هاهشت سال تو جبهه ها بودند جانباز شدند موجی شدند ولی بعد هم دنبال اینکه جایی ثبت کنند که جانبازند نرفتند اون موقع که بابای خیلی ها دنبال پول جمع کردن بودند اینا رفتندو جبهه جنگید و جانباز شدند
واما چرا شهدا رو تو دانشگاه دفن کردند چرا الان که یه شهیدو توی دانشگاه دفن کردند هه اعتراض میکنید چرا وقتی دختر با پسره تو دانشگاه با هم شوخی های رکیک میکنند دست دور گردن هم میندازن bf وgf همدیگه میشن چرا اون موقع کسی اعتراض نمیکنه اگه این شهید رو اونجا دفن کردن برای اینه که اون آدما با دیدن این شهدا شاید خجالت بکشند که فکر نکنم با این چیزا از رو برند اگه یکی داره جوش میزنه برای اینه که کثافت کاری هاش جلوش گرفته نشه چرا میگید شهدا جای خاصی دارند باید اونجا دفن بشوند این حرف شما حرف کشورهای اروپایی و حزب های بی دین هست در جوابش باید بگم که مدرس گفت سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست بی دیانت نجاست هست چون اون موقع میشه که ما میشیم بی دین و بی بند و بار همونطور که در خیلی از کشورها الان این وضع هست و این شهدا هم برای این هستند که ما از دینمون دور نشیم پس نگیم این شهدا برای گروه خاصی هستند نه این شهدا برای همه هستند
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این چنین می گفت می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت نشست فرشتگان چشم به لب هایش دوختند گنجشگ هیچ نگفت اما خدا لب به سخن گشود با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام و تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست سکوتی در عرش طنین انداز شد فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت : ماری درراه لانه ات بود تو خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی گنجشک خیره در خدایی خدا ماند خدا گفت و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
به طلبه ها می گفت درس که می دم ساکت نباشید ! نقد کنید . طلبه بلند شده بود به ایرادگیری حاشیه زده بود به مطلب استاد .یه حاشیه ی بیربط و طولانی . استاد با شوخی گفته بود : الا یا ایها الطلاب ناشی علیکم بالمتون لا بالحواشی
مطلبی از کتاب صد دقیقه تا بهشت در باره ی شهید بهشتی
بیو گرافی شهید مهدی باکری نام : مهدی باکری نام پدر : حسين محل شهادت : شرق دجله مزار شهيد : مفقود الاثر در سال 1333 خداوند مهدي را به خانواده معتقد و با ايمان باکري در شهرستان «مياندوآب» عطا فرمود. مهدي خردسال بود که از نعمت دستان نوازشگر مادر محروم شد. او تحصيلات خود را در اروميه آغاز کرد و از سال آخر دبيرستان همزمان با شهادت برادرش «علي» به دست مامورين ساواک به فعاليتهاي سياسي عليه رژيم پرداخت. پس از اخذ ديپلم وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسي مکانيک کسب علم نمود.
در آستانه یوم الله 22 بهمن ، نهادها ، گروهها و احزاب مختلف از امت اسلامی خواستند ، با شرکت پرشور خود در راهپیمایی مردمی 22 بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی بار دیگر اقتدار و عظمت ایران و ایرانیان را به جهانیان ثابت کنند.
مرد کور
فقر
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:
- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ - بله حتما چه سوالی؟ - بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟ فقط می خواهم بدانم. - اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار! پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟ مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟ بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد. - خوابی پسرم؟ - نه پدر، بیدارم. - من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟ پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!
اگه بازم از این مطالب می خواین برین ادامه ی مطلب
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟ و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد. خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود. کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم. در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...
همه ی شهدا ستاره هایی هستند که می شود راه را با آنها پیدا کرد اگر می خواهید راه را از یکی از این ستاره ها بپرسید و جمله ای از این شهیدان دریافت کنید فقط کافیست عدد مربوط به آن بزرگوار را به ۳۰۰۰۱۳۵۷ ارسال کنید : شهید میثمی................................۲ شهید محلاتی ..............................۳ شهید همت..................................۴ شهید علم الهدی...........................۵ شهید زین الدین............................۶ شهید صیاد شیرازی ......................۷ شهید چمران ...............................۸ شهید برونسی............................۱۰ شهید باکری..............................۱۱ شهید آوینی ........................... ۱۲ شهید باقری ............................۱۳ شهید بابایی...........................۱۴
صدای جیغ و خنده از حمام به گوش می رسید چهار پنج تا بچه ی قد و نیم قد جلوی در حمام لخت ایستاده بودند از کف های باقیمانده بر سر و رویشان معلوم بود درست خودشان را نشسته اند از حوله و لباس تمیز هم که خبری نبود با همان سر و وضع لخت و پتی توی سر و مغز هم می زدند و غش غش می خندیدند داشتم تماشا می کردم که دیدم در باز شد و کودکی بیرون پرتاب شد دستی هم بیرون آمد و آخرین نفر را به داخل کشید از تعجب میخ کوب شدم . می گفت : دو سه روزی بود توی این فکر بودم که این چهار پنج تا بچه چند وقتی هست روی حموم رو به خودشون ندیده اند در یک عملیات ضربتی همشون رو گرفتم و آووردمشون حموم . گفتم :مجتبی بیا رشته ی حقوق رو ول کن برو دلاکی . ظاهرا استعدادت توی حموم بیشتر شکوفا می شه تا توی دانشگاه . این یه مقدار از داستان کتاب ماه عسل مجرد ها هست که خاطرات چند تا از بچه های دانشگاه امام صادق (ع) در اردوی جهادی به بشاگرد بود . کتاب بسیار جالب و خنده داریه حتمی بخرید .
قیصر امین پور می خواستم
معلم نقاشیمون یه موضوع نقاشی داد خدا رو باید بکشین تو دفتراتون ٬ با مداد *** خدا رو باید بکشم بذار تصورش کنم... خدا همیشه با منه هر جا باشم ... هر جا برم... *** خدا یه نور روشنه خورشید توی آسمون شبا خدا چه ماه میشه میشه چراغ شهرمون *** بذار پرنده بکشم که پرهاشو وا می کنه پرنده که پر می کشه خدا رو پیدا می کنه... *** خدا مث یه رودخونس میره به دریا می رسه یه دریا که ته تهش به آسمونا می رسه *** خدا همین نقاشیه که هر چی توش فک کنی هس ولی نمیشه بکشیش بزرگیاش یه عالمس... *** آقا ! اجازه ؟ می تونم نقاشیمو سفید بدم؟ آقا ! اگه بزرگ شدم خدا رو اون وقت می کشم...
پایان ناپذیر داشت باز هم قادر به وصف تو نبودم...! "دوستان سلام" مطلب زیر رو فقط برای اونهایی نوشتم که واقعا منتظر مولایشان اند... "شیطان دل" انسان ظهور وی ( امام زمانش ) را آرزومند بود ؛ ولی هیچ گاه دستش را بسوی آسمان بلند نمی کرد تا ظهور او را دعا کند ، هیچ گاه به ندای درونی اش گوش نمی داد. همان ندایی که می گفت"برخیز و برای ظهور او دعا کن" ولی تااز جا برمی خیزید ؛ خوی غیر انسانی اش او را باز می داشت"حالا دفعه ی بعد دعا می کنی...! و ... افسوس که وی گول وسوسه هاو وعده های دروغین شیطان راخورد و به شیطان دلش گوش داد... دفعه ی بعد و بعد هم همینطور گذشت..تا به خود آمد فهمید که سالهاست برای ظهور امامش دعا نکرده ؛ سالهاست که دلش سیاه شده ، سالهاست که دیگر نیاز های دنیوی و شیطانی اش مانع شده اند تا او برای ظهور منجی دلتنگی کند... بلند شد ، وضو گرفت و سجّاده را پهن کرد ؛ دستهایش را بسوی آسمان بلند کرد و...باران بارید و غبار را از دل او زدود... او دیگر از سر سجّاده اش بلند نشد ... "ای کاش همه قبل از اینکه کار از کار بگذرد به خود بیایند" امیدوارم از داستان فوق عبرت گرفته باشید "التماس دعا"
خدایا...! وقتی مرا بخوانی به تو خواهم رسید. درنام مطهرت سرور وصال نهفته است.در عشق تو مرگ پایان می پذیرد. آن که با کلامت زندگی کند هجوم تردید ها را فرو می گذاردوشب وروز کمربه خدمتت می بندد. با سلام: این اولین آپ منه من باغچه عضو جدید این وبلاگم ازاونجایی که موفق نشدم مطلبم رو آماده کنم وهمچنین وقت تنگه فقط چند جمله زیبا براتون می نویسم: -این عادت بد در انسان وجود دارد که وقتی گم می شود تند تر می دود. -آنچه ر ا کرم ابریشم پایان دنیا می پندارد برای پروانه آغاز زندگی ست. -دل حرم خاص خداوند است غیراز خدارادر آن سکونت نده. -کاش از ازل تا ابد یک روز بود آن هم در یک سجده.(اویس قرن) دوستان خدانگهدار ...
برید ادامه ی مطلب یه چند تایی عکس گذاشتم
بسم الله الحمن الرحیم
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
قلب پسرک می تپید ، به جمعیت نگاهی انداخت، همه منتظر بودند تا او بپرد ، و مادرش نیز ؛ اما نه درمیان جمعیت و نه در انتظار پریدن پسر کوچکش ، که در خانه و در انتظار دیدن او. مجری فریاد زد : "یک پسر پانزده ساله که ادعا می کنه رکورد 3 دقیقه و 15 ثانیه زیر آب موندن رو توی دهکده می شکنه." و بعد اشاره ای به پسرک کرد: "بیا جلو پسر جون." گوی فلزی و زنجیرها را به پایش بستند ، سپس مجری کلید قفل گوی را درون جیب مایوی پسرک گذاشت و آن را بست : " زیاد قهرمان بازی درنیار پسر جون. نتونستی زود بازش کن. " بعد لبخندی زد و ادامه داد: " موفق باشی دوست من. " پسرک کنار استخر رفت ، باز نگاهی به جمعیت سرشار از فریاد و هیاهوی اطراف و سپس نگاهی به آب انداخت. چشمانش را بست ، به مادرش فکر کرد که خوابیده و در بستر بیماری رنج می برد ، و حالا او اینجاست تا با شکستن رکورد بیشترین زمان زیر آب ماندن در دهکده ، با دریافت جایزه نقدی شاید بخشی از خرج درمان مادرش را تهیه کند هر چند زمان زیادی در این مورد نبود. با چهره ای مصمم ، لبخند کوتاهی بر لبانش نشست و به همراه گوی فلزی به درون آب پرید و آرام آرام به ته آب رفت. و زمان گذشت ، مجری فریاد زد : " 2 دقیقه . . . 2 دقیقه و 15 ثانیه . . . " و پسرک ته آب بود ، با چشمانی باز و آرام ، در کنار گوی ، و لبخند می زد. مجری فریاد زد : " 2 دقیقه و 45 ثانیه . . . 3 دقیقه . . . " و جمعیت فریاد می زد ، و پسرک ته آب بود ، با چشمان باز . مجری فریاد زد : " 3 دقیقه و 10 ثانیه . . . 3 دقیقه و 15 ثانیه . . . 3 دقیقه و 30 ثانیه . . ." و در این هنگام جمعیت پسرک را دید که به روی آب آمد. همه فریاد های تشویق سر میدادند ، و او موفق شده بود ، پول را گرفت اما کم بود ، خیلی کم بود ، و . . . و روز بعد کنار استخر ، جمعیت و پسرک در کنار آب ، به همراه گوی فلزی سنگین به پایش. مجری فریاد زد : " پسر کوچولوی ما امروز ادعا کرده می تونه رکورد دیروز خودشو بشکنه. یعنی زمانی بیشتر از 3 دقیقه و 30 ثانیه. " و جمعیت هورا می کشید ، و پسرک صدای تشویق ها را می شنید ، و جمعیت را میدید که فریاد می زد ، . . . به درون آب پرید ، و آرام آرام به همراه گوی فلزی به ته آب رفت ، و زمان گذشت . . . مجری فریاد زد : " 2 دقیقه . . . 2 دقیقه و 15 ثانیه . . . " و پسرک ته آب بود ، با چشمان باز ، و آرام ، در کنار گوی ، و لبخند می زد ، مجری فریاد زد : " 2 دقیقه و 45 ثانیه . . . 3 دقیقه . . . " و جمعیت فریاد می زد ، و پسرک ته آب بود ، با چشمان باز ، هر چه زمان می گذشت مجری با شور بیشتری فریاد می زد : " 3 دقیقه و 10 ثانیه . . . 3 دقیقه و 15 ثانیه . . . 3 دقیقه و 30 ثانیه . . . " و پسرک از آب بیرون نیامد ، و مجری فریاد زد : " 3 دقیقه و 45 ثانیه . . . 4 دقیقه . . ." و ناگهان پسرک روی آب آمد ، و همه فریاد زدند ، تشویق می کردند ، هورا می کشیدند ، و او موفق شده بود ، تلو تلو می خورد ، اما آرام بود ، وجودش آرام بود ، پولش را گرفت ، اما کم بود ، خیلی کم . . . روز بعد کنار استخر ، جمعیت و پسرک ، با گوی فلزی به پایش و . . . مجری فریاد زد : " باور نکردنیه ، اون می خواد رکورد دیروز خودشو دوباره بشکنه ، یعنی زمان بیشتر از 4 دقیقه زیر آب " کنار پسرک رفت ، نگاهی به او انداخت : " مطمئنی می تونی پسر جون ؟ " و پسرک سرش را به نشانه مثبت تکان داد ، و جمعیت هورا می کشید ، این بار پسرک صدای جمعیت ، هورا ها و تشویق ها را نمی شنید ، و جمعیت را نمی دید ، کنار آب ایستاده بود ، به مادرش می اندیشید ، احساس غرور می کرد ، پرواز و . . . و لبخندی زد ، لبخندی آلوده به غم ، غرور و در عین حال امیدوار . . . و . . . به درون آب پرید ، به همراه گوی فلزی ، و زمان گذشت . . . مجری فریاد زد " 2 دقیقه . . . 2 دقیقه و 30 ثانیه . . . " و پسرک ته آب بود ، آرام در کنار گوی ، و لبخند می زد ، با چشمان باز ، مجری فریاد زد : " 3 دقیقه . . . 3 دقیقه و 30 قانیه . . . " و پسرک ته آب بود ، آرام و مغرور ، در کنار گوی فلزی ، و لبخند می زد ، با چشمان باز ، مجری فریاد زد : " 4 دقیقه . . . 4 دقیقه و 15 ثانیه . . ." وجمعیت از شدت هیجان و فریاد در حال انفجار بود ، و پسرک ته آب بود . . . مجری فریاد زد : " 4 دقیقه و 30 ثانیه . . . 4 دقیقه و 45 ثانیه . . . " و پسرک ته آب بود . . . و مجری فریاد زد : " 5 دقیقه . . . 5 دقیقه و 15 ثانیه . . . " جمعیت دیگر فریاد نمی زد ، سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفته بود ، مجری هم دیگر فریاد نمی زد ، با ناباوری گفت : " 5 دقیقه و 30 ثانیه . . . 5 دقیقه و 45 ثانیه . . ." و پسرک ته آب بود ، و جمعیت ساکت ، و پسرک ته آب بود ، و مجری : " 6 دقیقه . . . 6 دقیقه و 30 ثانیه . . . " و زمان می گذشت ، و پسرک ته آب بود . . . و مجری : " 7 دقیقه . . . 7 دقیقه و 30 ثانیه . . . " ناگهان فریادی سکوت را در هم شکست ، مردی فریاد زد : " اینجاست ، اینجاست ، کلید اینجاست ، کلید گوی اینجاست ، روی میز ، اونو با خودش نبرده : و . . . پسرک را از آب بیرون کشیدند ، مجری با چشمان اشک آلود نگاهی به چهره پسرک انداخت و نگاهی به تکه کاغذی که کنار گوی فلزی گذاشته بود . پسرک روی آن چنین نوشته بود : " زندگی بدون مادرم را نمی خواهم ، نمی دانم جانم چقدر می ارزد امیدوارم خرج جراحی مادرم را بدهد ، جانم را به مادرم هدیه می کنم ، او را درمان کنید . " و پسرک خوابیده بود ، روی زمین ، آرام و مغرور ، و لبخند می زد ، اما دیگر چشمانش باز نبود
سلام این مطلب رو از یکی از وبلاگ ها گرفتم به اسم پراکنده گویی های امید:
به تعدادی کارگرساده با حقوقی بالا و امتیازات فوق العاده نیازمندیم به خاطر سواد کمش معنی کلمه فوق العاده رو نفهمید ولی حس کرد باید کار خوبی باشه سری به تلفن آگهی زنگ زد و آدرس گرفت و رفت یک ساعت بعد محل شرکت # سلام آقا برای استخدام اومدم *خواهش میکنم .خوش اومدید تشریف داشته باشید الان کارم تموم میشه میرسم خدمتتون چایی میل داید یا نسکافه #خیلی ممنون چیزی نمیخوام امید هر چی گشت توی ذهنش وتوی خاطرات زندگیش نمونه این فتار رو هیچ وقت توی زندگیش کسی باهاش نداشت توی افکار خودش غرق بود که همون شخص دوباره گفت *خب من درخدمتتون هستم برای چه کاری اومدید #:من برای کار اومدم.یعنی اومدم استخدام بشم *: مدرکتون چیه #:مدرک من! چهارم دبستان! *: مهم نیست ما اینجا به شخصیت افراد کار داریم نه به مدرکشون #:میتونم بپرسم این شرکت کارش چیه و شرایط کار شما چه جوری هست *:ما در این شرکت یه سری تحقیقات روی مواد انجام میدیم و با فناوری نانو درصدد تولید مواد جدید با قابلیتهای جدید هستیم کار ما از صبح تا ظهر هست بعداز نهار هم کلاسهای آموزشی داریم برای پرسنلمون وهمه پرسنل با هر میزان سواد رو آموزش میدیم وپرسنل ما میتونن تا مقاطع دکترا و بالاتر یعنی تا هر چقدر کشش داشته باشن درس بخونن وادامه تحصیل بدن حقوق این شرکت هم بسیار بالاست و خلاصه همه جور امکانات براتون فراهمه #:من میتونم راجع به حرفهایی که شما زدید از کارمندان اینجا تحقیق کنم؟ *:بله شما اجازه داری تا هرچقدر که بخوای از کارمندان وکارگران این شرکت به صورت نا محدود تحقیق کنی امید یه چند ساعت توی شرکت دور زد ودر این مدت با خیلیها صحبت کرد اتفاقآچند تا از پرسنل اونجا رو هم شناخت کسانی بودن که امید همیشه اونهارا به پاکی وصداقت میشناخت وهمه حرفهای مسئول شرکت رو تصدیق کردند و بهش گفتن سریعتر بیا که اینجا همه چیز عالیه بعد از چند ساعت امید برگشت به دفتر شرکت *:خب امید آقا چطور بود #:همه چیز خوب بود فقط یه سوال! شما گفتی کارتون چیه *:گفتم که مادر زمینه فناوری نانو فعالیت میکنیم #:حالا این که گفتید یعنی چی *: نانو تکنولوژی یکی از فناوریهای نوین روز هست که در اون روی ذرات به اندازه یک ضربدر ده به توان منفی نه میلیمتر تحقیق میشه #:نانو یعنی چی *:گفتم که یعنی ده به توان منفی نه میلیمتر #:میلمتر یعنی چی *:یعنی یک هزام متر یعنی یک متر را هزار قسمت کنیم #:چرا باید یک متر رو هزار قسمت کنیم اصلآ ده به توان منفی نه یعنی چی *:فکرنمیکنم من هر چی بگم تو متوجه بشی تو بیا در این جا استخدام بشو بعد در کلاسهای ما که بصوت رایگان هست هر چی خواستی درس بخون و جواب همه سوالاتت رو هم بگیر #ولی من تا دقیقآ از این علم سر در نیارم نمیام اینجا *ببین عزیزم ما به تو هیچ نیازی نداریم آمدن یا نیامدن تو هم نفع یا ضرری برای ما نداره ولی من الان هر چی بگم تو متوجه نمیشی تو بیا هم کار کن هم جواب سوالاتت رو به مرور بگیر اصلآبیا اینجا دکترای این کار رو بگیر #متاسفم من یا همین الان باید همه جوابهام رو بگیرم یا اصلآنمیام شما با زبان من صحبت کن *:آخه من چه جوری چنین علمی با این عظمت رویه جوری بگم که تو بفهمی تو حتی معنی میلیمتر رو هم نمیدونی حالا من چه جوری در مورد فرمولهای پیچیده ریاضی این علم با تو بحث کنم #:فرمولهای پیچیده ریاضی یعنی چی *:ببین عزیزم .تو قبول داری که اینجا الان یه کار خونه وجود داره #:کور که نیستم میبینم *:قبول داری که این کار خونه خیلی عظمت داره #:اونم دارم میبینم *:قبول داری که تو الان به ما نیاز داری و نه ما به تو #:بله خب که چی *:قبول داری هر کسی که اومده اینجا ضرر ندیده #:تحقیق کردم فهمیدم اتفاقآ از آدمهای درستی هم پرسیدم *:خب من که دارم بهت میگم هر سوال تو را ما بی جواب نمیذاریم به شرطی که بیایی اینجا و درس بخونی هر چقدر کشش داشتی ما هم بهت یاد میدیم ولی از من نخواه که همین الان کل این علم را برای تو بگم #:شاید شما یه ریگی به کفشت باشه که نمیخوای من چیزی بدونم *:اگه من به تو میگفتم که حق نداری سوال کنی حرف شما درست بود ولی من که میگم هم تحقیق برای تو آزاد هست هم یاد گیری این که نهایت صداقت ما هست #: ولی من اگر بیکار بگردم اینجا نمیام *:خب برو ولی هر وقت بیای ما دوستت داریم و استخدامت میکنیم ولی بدون هر جا بری جایی دیگه از اینجا بهتر پیدا نمیکنی ******************************************************** فکر کنم شما هم مثل من از دست امید خیلی عصبانی شدیدو فکر میکنید همچین آدم نادونی واقعآ نو بره و اصلآ پیدا نمیشه ولی تعجب نکنید از این آدمها خیلی وجود دارن و حتمآ شما هم باهاشون برخورد داشتید به طرف میگی تو قبول داری که این دنیا خیلی عظمت داره میگه کور که نیستم میبینم میگی قبول داری این دنیا با این عظمتش خدایی داره میگه اونم قبول دارم میگی اون که دنیا رو با این عظمت خلق کرده برای زندگی دستور العمل قرار داده بدون دستورات خدا اصلآ نمیشه زندگی کرد میگه خدا اصلآ این دنیا رو برای چی خلق کرده مگر به ما نیاز داشته چرا ما باید نماز بخونیم خدا چه نیازی به نماز ما داره چرا من نمیتونم همین جوری با خدا حال کنم اصلآ دین برای چی هست میگیم بابا تو حق داری سوال کنی ولی دلیل نداره همین الان جواب همه سوالاتت را بگیری تو نمی توانی به این دلیل که جواب برخی سوالاتت را نمیدانی کل دین را کنار بگذاری و با نظر خودت زندگیت را پیش ببری خیلیها برای اینکه جواب همه سوالا تشون را بگیرن 60-70 سال درس میخونن آخه تو یه کم به نظم خارق العاده جهان نگاه کن الان بشر میتونه بگه صد سال دیگه در چه ثانیه ایی ودر کجا یک کسوف شروع میشه ودر چه ثانیه ایی تموم میشه درسته که این نشونه پیشرفت بشره ولی قبل از اون نشونه این هست که تا صد سال دیگه کراتی با این عظمت حتی به اندازه یک ثانیه هم خطا نمیرن پس قطعآ در این نظم خارق العاده یک هدف خارق العاده هم هست تو بیا بندگی خدا را گردن بگذار بعد شروع کن به تحقیق کسی که نگفته سوال نکن ولی آخه چه جور 60-70 سال علم رو تو میخوای در عرض یه سوال و جواب ساده بگیری بعضیها هم میگن که اینها دکانی هست که آخوندها برای گرم کردن بازار خودشون درست کردن خب این حرف وقتی درست هست که اونها بگن کسی حق نداره از بیرون وارد بشه وکسی هم حق تحقیق نداره (مثل هولو کاست )ولی وقتی اونا دارن میگن هر کی بخواد ما رایگان در خدمتش هستیم و هیچ فیلتری هم برای ورود وجود نداره آخه اگر تو مرد تحقیق هستی آستین بالا بزن برو تحقیق عزیز دل من الهی من قربو ن اون روی ماه تو جوون ایرانی بشم الان متفکرینی دارن از اون سر دنیا همه امکانات رو کنار میذارن و می آن روی دین ما تحقیق میکنن و مسلمون میشن حیف نیست تو به بهانه اینکه من جواب چند تا سوال رو نمیدونم دینت رو کنار بذاری لطفآ مراحل چهار گانه زیر را انجام بده ۱-اول خورشید را با آرکتوروس دقیقآ مقایسه کن ۲-حالا زمین را با خورشید مقایسه کن ۳- حالا سعی کن با دقت زیاد خودت را روی زمین پیدا کنی ۴-اگر خودت را پیدا نکردی روبروی قبله به سجده برو بگو خدایا من را چه به اینکه بخواهم از حکمتهای تو در خلقت جهان سر در بیآرم همین قدر که به من اجازه دادی در برابر تو سجده کنم برای من بس است ولی بعضیها میگن ماحاضریم تا آخر عمر در زندگی با سر در گمی وبا یک دنیا سوالات بی پاسخ و بدون هدف زندگی کنیم ولی وقت برای کشف حقیقت نذاریم .........اینها چقدر شبه امید قصه ما هستن نیستن؟؟؟
يک نفر دنبال خدا مي گشت، شنيده بود که خدا آن بالاست و عمري ديده بود که دست ها رو به آسمان قد مي کشد. پس هر شب پله هاي آسمان را بالا مي رفت، ابر ها را کنار مي زد، چادر شب آسمان را مي تکاند، ماه را بو مي کرد ستاره ها را زير و رو . او مي گفت: " خدا حتما" يک جايي همين جا هاست." و دنبال تخت بزرگي مي گشت به نام عرش; که کسي برآن تکيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود ونه کسي. نه ردپايي روي ماه بود نه نشانه اي لاي ستاره ها . از آسمان دست کشيد، از جست وجوي آن آبي بزرگ هم. آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بود و عميق . پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند. زمين را کند، ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت، فروتر . خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهي بزرگ چيز ديگري نبود . نه پايين ونه بالا ، نه زمين و نه آسمان.خدا را پيدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دريا ها دشت ها هم. پس گشت و گشت و گشت . پشت کوه ها قعر دريا را، وجب به وجب دشت را زير تک تک همه ريگ ها را . لاي همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را. اما خبري نبود، از خدا خبري نبود. نااميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست وجو . آن وقت نسيمي وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود که مي گفت خسته نباش که خستگي مرگ است . هنوز مانده است وسيع ترين وزيبا ترين وعجيب ترين سرزمين هنوز مانده است . سرزمين گمشده اي که نشاني اش روي هيچ نقشه اي نيست. نسيم دور او گشت و گفت : اين جا مانده است اين جا که نامش تويي. و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد . نسيم دريچه کوچکي را گشود راه ورود تنها همين بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد . خدا آن جا بود بر عرش تکيه زده بود و تازه دانست عرشي که در پي اش بود همين جاست. سال ها بعد وقتي که او به چشمهاي خود برگشت، خدا همه جا بود هم در آسمان وهم در زمين. هم زير ريگ هاي دشت هم پشت قلوه سنگ هاي کوه هم لاي ستاره ها هم روي ماه عرفان نظر آهاری منبع : وبلاگ آرمانگرا
رياضي: بازي با مرگ نمره 10: ميخواهم زنده بمانم نماينده کلاس: پليس جوان کيف: محموله مهم معلم پرورشي: مهر پدري یه پایی وایسادن تا ظهر کنار کلاس:قرنطینه جاسوس بازی:کارآگاهان ریاضی اضافه(المپیاد):سه در چهار پاچه خوار مدرسه:مرد هزار چهره بعد از آخرین امتحان:اولین شب آرامش کلا"درس خوندن:توفیق اجباری میز اول میز آخر:بالای شهر پایین شهر دوست نا رفیق:بی وفا زنگ ادبیات:میم مثل مادر بچه مثبت:جواهری در قصر(همون یانگم خودمون) تهدید اخراج:زیر تیغ بیرون شدن از کلاس:اخراجی ها فوق برنامه بعد از ظهر:بعد از ظهر سگی دوست دوران مدرسه:او یک فرشته بود روز آخر:روز حسزت زنگ ناهار:اسپاگتی در 8 دقیقه صندق انتقادات مدرسه:تلافی آنتن مدرسه:(مدرسه دخترونه)همیشه پای یک زن در میان است شر مدرسه:خط شکن آب خوری مدرسه: پاتوق(البته این مخصوص ما اراذل هست شما رو نمی دونم) بوفه:یک تکه نان خواب سر کلاس:کما میانجی معلم و دانش آموز:آتش بس روز کار نامه:زمانی برای پشیمانی
شايد زندگي همان جشني نباشد كه آرزويش را داشتي اما حالا كه به آن دعوت شده اي با تمام وجودت از آن لذت ببر
به همه لبخند بزن اما با يك نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به يك نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت فقط مال يه نفر باشه
متملقين شبيه دوست هستند همانطور كه گرگ ها شبيه سگ هستند
همه ي دنيا شبيه دوربين عكاسي است لطفا لبخند بزن
دوست داشتن هميشه به گفتن نيست گاهي سكوت وگاهي به ياد بودن
هيچ ورزشي براي قلب بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نيست
ماه به من گفت اگر دوستت به تو پيامي نمي دهد چرا تركش نمي كني ؟ به ماه نگاهي كردم و گفتم آيا آسمان تو را ترك مي كند زماني كه نمي درخشي ؟
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد در تمام زندگی اش تمام کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش ب فراز آسمان ابری دید او با شکوه تمام با یک حرکت جزئی بال های طلاییش بر خلاف جریان شدید با پرواز می کرد عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید این کیست ؟ همسایه اش پاسخ داد : این عقاب است سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان هاست و ما متعلق به زمین عقاب مثل یک مرغ زندگی می کرد و مثل یک مرغ مرد زیرا فکر می کرد یک مرغ است !!!!!
شهيد آويني: ” بيچاره آنكه او را پرستوي آمادة عروج مي دانند و او هنوز مستِ هواي نفس است
میخواست برود ولی چیزی او را پایبند کرده بود می خواست بماند ولی چیزی او را به سمت خود می کشید می خواست بنویسد قلمی نداشت می خواست بایستد ولی چیزی او را وادار به نشستن می کرد می خواست چیزی بگوید لبانش خوشکیده بود می خواست بخندد تبسم در صورتش محو می شد می خواست دست بزند و شادی کند ولی دستانش باری نمی دادند می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد اما چیزی را تنفسش را بسته بود می خواست آواز سر دهد نغمه اش به سکوت مبدل می شد می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیبایی هاغ لذت ببرد اما با این که پنجره با او فاصله ای نداشت اما این کار برایش غیر ممکن بود می خواست پرنده ی زندانی در قفس را آزاد کند ولی نمی توانست آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود یادش افتاد کاش عکاس گفت بگو سیب از دنیا گله نمی کرد دلش می خواست اگر نمی تواند کاری بکند حداقل بگوید سیب
|
About![]()
با سلام خدمت تمام دوستان Archivesشهریور 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
آرمانگرا | ||||||||||||