تبليغاتX
بوی بهار





















بوی بهار

به جای لعنت کردن بر تاریکی شمعی روشن کنیم

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود ، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند ، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود ، نمی توانستند....


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت12:1توسط بوی بهار | |

سال های پیش بال آسمانی داشتیم

بال پرواز کران تا بی کرانی داشتیم

 

روزها گردی اگر بر روی دل ها می نشست

شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم

 

نذری روز ظهور مهدی موعودمانه

 صبح ها چله به چله عهد خوانی داشتیم

 

صبح جمعه پیشواز تکسوار فاطمه

روی پشت بام ها صوت اذانی داشتیم

 

گاه گاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم

گاه گاهی میل سجده، جمکرانی داشتیم

 

ثانیه ثانیه هامان پای آقا می گذشت

آی مردم یک زمان صاحب زمانی داشتیم

 

پر نداریم و دل بپر نداریم و ... فقط

یادمان باشد که اینها را زمانی داشتیم ...

                                             علی اکبر لطفیان

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت20:50توسط بوی بهار | |

مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد. مدت ها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.

مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه ی فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید ماشین را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شادم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به او داد. پسر کنجکاو ولی نا امید در جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا که روی آن نام او طلا کوب شده بود یافت با عصبانیت سر پدر داد کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری یک انجیل به من هدیه می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سال ها گذشت و پسر در کار و تجارت موفق شد خانه زیبایی داشت و خانواده ای  فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتمی خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از این که اقدامی بکند تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر  تمام اموال خود را به او بخشیده بنابر این لازم بود خود را فورا به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید هنگامی که به خانه پدر رسید در قلبش احساس غم و پشیبمانی کرد . اوراق و کاغذ های مهم پدر را گشت و آن ها را بررسی نمود و در آنجا همان انجیل قدیمی را یافت در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد در کنار آن یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت وجود داشت روی برچسب تاریخ فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود تمام مبلغ پرداخت شده .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای این که به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده است ...

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت16:46توسط بوی بهار | |

در دستان دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است .

او به من گفت:

غم هایت را در جعبه ی سیاه و شادی هایت را در جعبه ی طلایی جمع کن.

من نیز چنین کردم و غم هایم را در جعبه ی سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه ی طلایی .

با وجود این که جعبه ی طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما وزن جعبه ی سیاه کاسته می شد .

در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است !!!

جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم :پس غم های من کجا هستند؟

خداوند لبخندی زد و گفت : غم هایت اینجا هستند نزد من .

از خدا پرسیدم :چرا این جعبه ها را به من دادی ؟

چرا این جعبه ی طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را ؟

و خدا فرمود :

بنده ی عزیزم،جعبه ی طلایی مال آن است که قدر شادی هایت را بدانی و جعبه ی سیاه تا غم هایت را رها کنی!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت16:43توسط بوی بهار | |

پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟

مادرش گفت: چون من زن هستم.

پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم.

مادر گفت: تو هيچ‌گاه رازش را نخواهي فهميد.

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟

پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند.

پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل گريه ميکنند.

بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند.

او از خدايش پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟

خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد.

و همچنين آن قدر نرم که به بقيه آرامش بدهد به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود.

به او توانايي دادم تا از خانواده­اش نگهداري و مراقبت كند حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.

به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد به او عشق بورزد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.

به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند.

و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.

او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد.

خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است.

زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت16:36توسط بوی بهار | |

عید نوروز بر شما مبارک



يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر اليل و النهار
يا محوا الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن حال
ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

 سلام به شما دوستان عزیز

در آستانه فرا رسیدن "عید نوروز باستانی" و طمطراق پیک بهاران و آغاز سال نو تبریک و تهنیت صمیمانه را تقدیم شما و خانواده محترمتان داشته و در پرتو الطاف بیکران خداوندی، سلامتی و بهروزی، طراوت و شادکامی، عزت و کامیابی را آرزومندم.

سال نو بر شما مبارک


 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت14:34توسط بوی بهار | |

             مطالبی راجع به شهید زین الدین

شهید زین الدین


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت14:42توسط بوی بهار | |

اینم در مورد بی حرمتی هایی که به شهید کردند تو دانشگاه امیر کبیر   

           

 

 این جمله یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

دانشگاه زنده هست برای مبارزه با فرهنگ بسیجی بودن 

زنده هست برای از بین بردن فرهنگ شهیدو شهادت  

یازنده است برای حفظ آرمان ها و ارزش ها  


اول یه سوال دیگه بکنم بعد بحث رو شروع کنم 

چند نفر این فردو میشناسند 

چند نفر از اونایی که ادعای بسیجی بودنتون میشه یا ضد بسیجی بودنتون میشه این فردو میشناسید 

نه به اسم بلکه زندگیشو میدونید 

خوب حالا براتون میگم :

 

شهید حاج ابراهیم همت 

فردی که  برای این که شهید بشه خیلی کارها کرد 

آدم برای این که شهید بشه باید از همه چیز دل بکنه فقط به خدا فکر کنه تا بتونه به مقام شهادت برسه 

 

این آدم توی آخرین دفعه که خانوادشو دید میدونید چیکار کرد 

برای اینکه حب همه چیز رو از دلش دور کنه وقتی بچه هاش اومدن طرفش بهشون توجهی نکرد  

بچه هاش ناراحت شدند زنش به خاطر این کارش سرش داد کشید 

ولی حاج ابراهیم فقط رو به دیوار بود و هیچی نمیگفت 

وقتی زنش رفت نزدیک تر دید حاج ابراهیم همینطور مثل ابر بهاری داره گریه میکنه 

ازش پرسید دلیل این کارش چی بود  

درجواب گفت که من اگه شهید نمیشم به خاطر اینه که یه ذره حب غیر از خدا تو دلم هست 

همین آدم فرداش که رفت عملیات شهید شد 


این یه نمونه کوچیک از این شهدا بود 

حالا کدوم یکی از اونایی که دم از بسیجی بودن میزنند یا ضد بسیجی هستند حاضرند این طوری باشند 


حالا یکی بگه چرا نباید این شهدا رو تو دانشگاه ها دفن کرد 

چرا میگید فقط شهدا برای بسیجی ها هستند 

این دو حالت داره 

یا میخواید به این طریق بسیج رو از راه بردارند 

یا این که اصلا اونا با شهید و فرهنگش مخالفند 

چرا نباید همه به شهید احترام بزارند 

آخه اگه به اون شهید بی حرمتی کنید چیزی ازش کم نمیشه 

اگه یه جانبازو دست بندازید چیزی از اون کم نمیشه چون اون برای خدا جنگید نه برای مردم که الان اجرشو از شما ها بخواد 

یکی بهم گفت بچه کوجولو تو اون موقع کجا بودی که الان سنگ شهیدو به سینه میزنی 

فقط میخوام اینو بگم براش بسه: 

خیلی هاهشت سال تو جبهه ها بودند جانباز شدند موجی شدند ولی بعد هم دنبال اینکه جایی ثبت کنند که جانبازند نرفتند 

اون موقع که بابای خیلی ها دنبال پول جمع کردن بودند 

اینا رفتندو جبهه جنگید و جانباز شدند 


واما چرا شهدا رو تو دانشگاه دفن کردند

چرا الان که یه شهیدو توی دانشگاه دفن کردند هه اعتراض میکنید 

چرا وقتی دختر با پسره تو دانشگاه با هم شوخی های رکیک میکنند 

دست دور گردن هم میندازن 

bf وgf همدیگه میشن 

چرا اون موقع کسی اعتراض نمیکنه 

اگه این شهید رو اونجا دفن کردن برای اینه که اون آدما با دیدن این شهدا شاید خجالت بکشند 

که فکر نکنم با این چیزا از رو برند 

اگه یکی داره جوش میزنه برای اینه که کثافت کاری هاش جلوش گرفته نشه 

چرا میگید شهدا جای خاصی دارند باید اونجا دفن بشوند 

این حرف شما حرف کشورهای اروپایی و حزب های بی دین هست 

در جوابش باید بگم که مدرس گفت سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست بی دیانت نجاست هست 

چون اون موقع میشه که ما میشیم بی دین و بی بند و بار 

همونطور که در خیلی از کشورها الان این وضع هست 

و این شهدا هم برای این هستند که ما از دینمون دور نشیم 

پس نگیم این شهدا برای گروه خاصی هستند  

نه این شهدا برای همه هستند 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت16:30توسط بوی بهار | |

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این چنین می گفت

می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش  را می شنود

و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد

 و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت نشست

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند

گنجشگ هیچ نگفت اما خدا لب به سخن گشود

با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست

گنجشک گفت :

لانه ی کوچکی داشتم

آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام 

و تو همان را هم از من گرفتی

این طوفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست

سکوتی در عرش طنین انداز شد

فرشتگان همه سر به زیر انداختند

خدا گفت : ماری درراه  لانه ات بود

تو خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی

گنجشک خیره در خدایی خدا ماند

خدا گفت و چه بسیار بلاها که  به واسطه ی محبتم از تو دور کردم

 و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت13:43توسط بوی بهار | |

به طلبه ها می گفت درس که می دم ساکت نباشید ! نقد کنید .

طلبه بلند شده بود به ایرادگیری حاشیه زده بود به مطلب استاد .یه حاشیه ی بیربط و طولانی .

استاد با شوخی گفته بود :

الا یا ایها الطلاب ناشی

    علیکم بالمتون لا بالحواشی


مطلبی از کتاب صد دقیقه تا بهشت

در باره ی شهید بهشتی


 بیو گرافی شهید مهدی باکری

نام : مهدی باکری

نام پدر : حسين    

محل شهادت  :   شرق دجله
محل تولد : آذربايجان غربي / مياندو آب  

مزار شهيد : مفقود الاثر

 در سال 1333 خداوند مهدي را به خانواده معتقد و با ايمان باکري در شهرستان «مياندوآب» عطا فرمود. مهدي خردسال بود که از نعمت دستان نوازشگر مادر محروم شد. او تحصيلات خود را در اروميه آغاز کرد و از سال آخر دبيرستان همزمان با شهادت برادرش «علي» به دست مامورين ساواک به فعاليت‌هاي سياسي عليه رژيم پرداخت. پس از اخذ ديپلم وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسي مکانيک کسب علم نمود.
او همزمان با تحصيل، مبارزات سياسي خود را عليه رژيم ظلم و استبداد در تبريز گسترش داد و پس از مدتي برادرش حميد را به منظور ارتباط با ساير مبارزان و تهيه اسلحه و مهمات به خارج از کشور فرستاد. پس از اتمام تحصيلات مهدي به سربازي اعزام شد اما فرمان امام را مبني بر ترک پادگان‌ها، لبيک گفت و از آن پس زندگي مخفيانه خود را آغاز کرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي و همزمان با تشکيل سپاه پاسداران به عضويت سپاه در آمد و در سازماندهي اين ارگان نقش مؤثري را ايفا نمود.
مدتي نيز در دادستاني دادگاه انقلاب خدمت کرد. او همزمان با فعاليت در سپاه، مسئووليت شهرداري اروميه را نيز بر عهده گرفت. با شروع جنگ تحميلي زندگي مشترک خود را آغاز کرد و بلافاصله پس از ازدواج (روز بعد از ازدواجش) عازم جبهه‌ها شد. شهيد باکري در پاکسازي منطقه از مزدوران شرق و غرب شبانه روز تلاش مي‌کرد و خدمات ارزنده‌اي را ارائه داد. او در عمليات فتح المبين در منصه رقابيه به عنوان معاونت تيپ نجف اشرف به مقابله با دشمن پرداخت و از ناحيه چشم مجرو ح شد و پس از آن در عمليات‌هايي چون بيت‌المقدس، رمضان، مسلم بن عقيل، والفجر مقدماتي، والفجر يک تا چهار و عمليات خيبر در سمت‌هاي مختلف شرکت کرد و عاشقانه از ميهن اسلامي دفاع نمود.
او پانزده روز قبل (مدتي قبل)از عمليات بدر به خدمت رهبر و محبوبش امام خميني (ره) رسيد و اشک‌ريزان از ايشان (او) خواست تا برايش دعا کنند که شهد شيرين شهادت را بنوشد و چند روز بعد دعاي پير عشق و شهادت در حق مهدي مستجاب شد. بيست و پنجم بهمن سال 1363 در عمليات بدر فرماندهي لشگر عاشورا را به عهده داشت که فرشتگان بال سبويش گشودند و خداوند رحمن او را به جوار خويش فرا خواند.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت14:32توسط بوی بهار | |

در آستانه یوم الله 22 بهمن ، نهادها ، گروهها و احزاب مختلف از امت اسلامی خواستند ، با شرکت پرشور خود در راهپیمایی مردمی 22 بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی بار دیگر اقتدار و عظمت ایران و ایرانیان را به جهانیان ثابت کنند.

      ۲۲ بهمن مبارک باد

 

 

        Image

۲۲ بهمن ۸۵ :

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت15:1توسط بوی بهار | |

نسیم، نَفَس خداست


بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد . نفس نفس می زد . اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نَفَس خداست. مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: «گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی.»

خدا گفت: «همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای!»

مورچه گفت: «این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.»

خدا گفت: «اما نقطه سر آغاز هر خطی ست.»

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: «من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.»

خدا گفت: «چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم های من همیشه بیناست.»

مورچه این را می دانست. اما شوق گفت و گو داشت. پس دوباره گفت: «زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.»

خدا گفت: «اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.»

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست.
                                                                                عرفان نظر آهاری

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت16:56توسط بوی بهار | |

مرد کور
 
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!
     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد



يکي از بستگان خدا
 
 
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!
 
 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت


فقر

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»


 سکوتی عجیب

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"


 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت14:23توسط بوی بهار | |

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در  انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:

می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟

مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن

یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن

که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت

ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از

من چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار

کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه

خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی

هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد:

متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .

آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام

خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!


اگه بازم از این مطالب می خواین برین ادامه ی مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت20:1توسط بوی بهار | |

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما

من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان

فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد

 بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری

ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او

را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را

 نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن 

است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت

 کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و

به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی

از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه

در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که

بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون

 به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات

 اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت19:58توسط بوی بهار | |

همه ی شهدا ستاره هایی هستند که می شود راه را با آنها پیدا کرد اگر می خواهید راه را از یکی از این ستاره ها بپرسید و جمله ای از این شهیدان دریافت کنید فقط کافیست عدد مربوط به آن بزرگوار را به ۳۰۰۰۱۳۵۷ ارسال کنید :

شهید میثمی................................۲

شهید محلاتی ..............................۳

شهید همت..................................۴

شهید علم الهدی...........................۵

شهید زین الدین............................۶

شهید صیاد شیرازی ......................۷

شهید چمران ...............................۸

شهید برونسی............................۱۰

شهید باکری..............................۱۱

شهید آوینی ........................... ۱۲

شهید باقری ............................۱۳

شهید بابایی...........................۱۴

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت16:33توسط بوی بهار | |

صدای جیغ و خنده از حمام به گوش می رسید چهار پنج تا بچه ی قد و نیم قد جلوی در حمام لخت ایستاده بودند از کف های باقیمانده بر سر و رویشان معلوم بود درست خودشان را نشسته اند  از حوله و لباس تمیز هم که خبری نبود با همان سر و وضع لخت و پتی توی سر و مغز هم می زدند و غش غش می خندیدند داشتم تماشا می کردم که دیدم در باز شد و کودکی بیرون پرتاب شد دستی هم بیرون آمد و آخرین نفر را به داخل کشید از تعجب میخ کوب شدم .

می گفت : دو سه روزی بود توی این فکر بودم که این چهار پنج تا بچه چند وقتی هست روی حموم رو به خودشون ندیده اند در یک عملیات ضربتی همشون رو گرفتم و آووردمشون حموم .

گفتم :مجتبی بیا رشته ی حقوق رو ول کن برو دلاکی . ظاهرا استعدادت توی حموم بیشتر شکوفا می شه تا توی دانشگاه .

 این یه مقدار از داستان کتاب ماه عسل مجرد ها هست که خاطرات چند تا از بچه های دانشگاه امام صادق (ع) در اردوی جهادی به بشاگرد بود . کتاب بسیار جالب و خنده داریه حتمی بخرید .

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت14:43توسط بوی بهار | |

 قیصر امین پور

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم :
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
- با واژه ی فشنگ -
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول -
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاشهای وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند
که شب
چه قدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
شاید
این شام ، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا
گاهی سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانایم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل و سنگ
بر قلبهای کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین -
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه ی او کم بود ....
اما
این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هر چند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
- بی هیچ خان و مان -
در گوششان کلام امام است
- فتوای استقامت و ایثار -
بر دوششان درفش قیام است
باری
این حرفهای داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست ؟
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی ؟
نه !
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...


معلم نقاشیمون

یه موضوع نقاشی داد

خدا رو باید بکشین

تو دفتراتون ٬‌ با مداد

***

خدا رو باید بکشم

بذار تصورش کنم...

خدا  همیشه با منه

هر جا باشم ... هر جا برم...

***

خدا یه نور روشنه

خورشید توی آسمون

شبا خدا چه ماه میشه

میشه چراغ شهرمون

***

بذار پرنده بکشم

که پرهاشو وا می کنه

پرنده که پر می کشه

خدا رو پیدا می کنه...

***

خدا مث یه رودخونس

میره به دریا می رسه

یه دریا که ته تهش

به آسمونا می رسه

***

خدا همین نقاشیه

که هر چی توش فک کنی هس

ولی نمیشه بکشیش

بزرگیاش یه عالمس...

***

آقا !‌ اجازه ؟ می تونم

نقاشیمو سفید بدم؟

آقا !‌ اگه بزرگ شدم

خدا رو اون وقت می کشم...

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت16:58توسط بوی بهار | |

  • خدایا...!اگر صدها هزار طومار داشتم و قلم من شتابی چون تندبادها و جوهری

پایان ناپذیر داشت باز هم قادر به وصف تو نبودم...!

"دوستان سلام"

مطلب زیر رو فقط برای اونهایی نوشتم که واقعا منتظر مولایشان اند...

"شیطان دل"

انسان ظهور وی ( امام زمانش ) را آرزومند بود ؛ ولی هیچ گاه دستش را بسوی

 آسمان بلند نمی کرد تا ظهور او را دعا کند ، هیچ گاه به ندای درونی اش گوش 

نمی داد. همان ندایی که می گفت"برخیز و برای ظهور او دعا کن" ولی تااز جا 

برمی خیزید ؛ خوی غیر انسانی اش او را باز می داشت"حالا دفعه ی بعد دعا

می کنی...! و ... افسوس که وی گول وسوسه هاو وعده های دروغین  شیطان

راخورد و به شیطان دلش گوش داد...

دفعه ی بعد و بعد هم همینطور گذشت..تا به خود آمد فهمید که سالهاست برای

ظهور امامش دعا نکرده ؛ سالهاست که دلش سیاه شده ، سالهاست که دیگر

نیاز های دنیوی و شیطانی اش مانع شده اند تا او برای ظهور منجی  دلتنگی

کند...  بلند شد ، وضو گرفت و سجّاده را پهن کرد ؛ دستهایش را بسوی آسمان 

بلند کرد و...باران بارید و غبار را از دل او زدود...

او دیگر از سر سجّاده اش بلند نشد ...

 "ای کاش همه قبل از اینکه کار از کار بگذرد به خود بیایند"

امیدوارم از داستان فوق عبرت گرفته باشید

 "التماس دعا"

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت17:40توسط بوی بهار | |

خدایا...! وقتی مرا بخوانی به تو خواهم رسید. درنام مطهرت سرور وصال نهفته است.در عشق تو مرگ پایان می پذیرد. آن که با کلامت زندگی کند هجوم تردید ها را فرو می گذاردوشب وروز کمربه خدمتت می بندد. 

با سلام: این اولین آپ منه من باغچه عضو جدید این وبلاگم ازاونجایی که موفق نشدم مطلبم رو آماده کنم وهمچنین وقت تنگه فقط چند جمله زیبا براتون می نویسم:

-این عادت بد در انسان وجود دارد که وقتی گم می شود تند تر می دود.

-آنچه ر ا کرم ابریشم پایان دنیا می پندارد برای پروانه آغاز زندگی ست.

-دل حرم خاص خداوند است غیراز خدارادر آن سکونت نده.

-کاش از ازل تا ابد یک روز بود آن هم در یک سجده.(اویس قرن)

دوستان خدانگهدار ...

                                                      

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت22:8توسط بوی بهار | |

       برید ادامه ی مطلب یه چند تایی عکس گذاشتم


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت15:6توسط بوی بهار | |

بسم الله الحمن الرحیم

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی:
فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
 
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی:
و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
 
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.


 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی:
و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
 
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
 
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
 
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
 
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
 
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
 
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی:
الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
 
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
                    
                                                        منبع : به سمت خدا

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت14:49توسط بوی بهار | |


كــوچـــه


بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت14:14توسط بوی بهار | |

قلب پسرک می تپید ، به جمعیت نگاهی انداخت، همه منتظر بودند تا او بپرد ، و مادرش نیز ؛ اما نه درمیان جمعیت و  نه در انتظار پریدن پسر کوچکش ، که در خانه و در انتظار دیدن او.

 

مجری فریاد زد : "یک پسر پانزده ساله که ادعا می کنه رکورد 3 دقیقه و 15 ثانیه زیر آب موندن رو توی دهکده می شکنه."

 

و بعد اشاره ای به پسرک کرد: "بیا جلو پسر جون."

 

گوی فلزی و زنجیرها را به پایش بستند ، سپس مجری کلید قفل گوی را درون جیب مایوی پسرک گذاشت و آن را بست : " زیاد قهرمان بازی درنیار پسر جون. نتونستی زود بازش کن. "

 

بعد لبخندی زد و ادامه داد: " موفق باشی دوست من. "

 

پسرک کنار استخر رفت ، باز نگاهی به جمعیت سرشار از فریاد و هیاهوی اطراف و سپس نگاهی به آب انداخت. چشمانش را بست ، به مادرش فکر کرد که خوابیده و در بستر بیماری رنج می برد ، و حالا او اینجاست تا با شکستن رکورد بیشترین زمان زیر آب ماندن در دهکده ، با دریافت جایزه نقدی شاید بخشی از خرج درمان مادرش را تهیه کند هر چند زمان زیادی در این مورد نبود. با چهره ای مصمم ، لبخند کوتاهی بر لبانش نشست و به همراه گوی فلزی به درون آب پرید و آرام آرام به ته آب رفت.

 

و زمان گذشت ، مجری فریاد زد : " 2 دقیقه . . . 2 دقیقه و 15 ثانیه . . . "

 

و پسرک ته آب بود ، با چشمانی باز و آرام ، در کنار گوی ، و لبخند می زد.

 

مجری فریاد زد : " 2 دقیقه و 45 ثانیه . . . 3 دقیقه . . . "

 

و جمعیت فریاد می زد ،

 

و پسرک ته آب بود ، با چشمان باز .

 

مجری فریاد زد : " 3 دقیقه و 10 ثانیه . . . 3 دقیقه و 15 ثانیه . . . 3 دقیقه و 30 ثانیه . . ."

 

و در این هنگام جمعیت پسرک را دید که به روی آب آمد. همه فریاد های تشویق سر میدادند ،

 

و او موفق شده بود ،

 

پول را گرفت اما کم بود ، خیلی کم بود ، و . . .

 

و روز بعد کنار استخر ،

 

جمعیت و پسرک در کنار آب ، به همراه گوی فلزی سنگین به پایش.

 

مجری فریاد زد : " پسر کوچولوی ما امروز ادعا کرده می تونه رکورد دیروز خودشو بشکنه. یعنی زمانی بیشتر از 3 دقیقه و 30 ثانیه. "

 

و جمعیت هورا می کشید ،

 

و پسرک صدای تشویق ها را می شنید ،

 

و جمعیت را میدید که فریاد می زد ، . . .

 

به درون آب پرید ، و آرام آرام به همراه گوی فلزی به ته آب رفت ،

 

و زمان گذشت . . .

 

مجری فریاد زد : " 2 دقیقه . . . 2 دقیقه و 15 ثانیه . . . "

 

و پسرک ته آب بود ، با چشمان باز ، و آرام ، در کنار گوی ، و لبخند می زد ،

 

مجری فریاد زد : " 2 دقیقه و 45 ثانیه . . . 3 دقیقه . . . "

 

و جمعیت فریاد می زد ، و پسرک ته آب بود ، با چشمان باز ،

 

هر چه زمان می گذشت مجری با شور بیشتری فریاد می زد : " 3 دقیقه و 10 ثانیه . . . 3 دقیقه و 15 ثانیه . . . 3 دقیقه و 30 ثانیه . . . "

 

و پسرک از آب بیرون نیامد ،

 

و مجری فریاد زد : " 3 دقیقه و 45 ثانیه . . . 4 دقیقه . . ."

 

و ناگهان پسرک روی آب آمد ،

 

و همه فریاد زدند ، تشویق می کردند ، هورا می کشیدند ،

 

و او موفق شده بود ، تلو تلو می خورد ، اما آرام بود ، وجودش آرام بود ،

 

پولش را گرفت ،

 

اما کم بود ، خیلی کم . . .

 

روز بعد کنار استخر ، جمعیت و پسرک ، با گوی فلزی به پایش و . . .

 

مجری فریاد زد : " باور نکردنیه ، اون می خواد رکورد دیروز خودشو دوباره بشکنه ، یعنی زمان بیشتر از 4 دقیقه زیر آب "

 

کنار پسرک رفت ، نگاهی به او انداخت : " مطمئنی می تونی پسر جون ؟ "

 

و پسرک سرش را به نشانه مثبت تکان داد ،

 

و جمعیت هورا می کشید ،

 

این بار پسرک صدای جمعیت ، هورا ها و تشویق ها را نمی شنید ،

 

و جمعیت را نمی دید ،

 

کنار آب ایستاده بود ، به مادرش می اندیشید ،

 

احساس غرور می کرد ، پرواز و . . .

 

و لبخندی زد ، لبخندی آلوده به غم ، غرور و در عین حال امیدوار . . .

 

و . . .

 

به درون آب پرید ، به همراه گوی فلزی ،

 

و زمان گذشت . . .

 

مجری فریاد زد " 2 دقیقه . . . 2 دقیقه و 30 ثانیه . . . "

 

و پسرک ته آب بود ، آرام در کنار گوی ، و لبخند می زد ، با چشمان باز ،

 

مجری فریاد زد : " 3 دقیقه . . . 3 دقیقه و 30 قانیه . . . "

 

و پسرک ته آب بود ، آرام و مغرور ، در کنار گوی فلزی ، و لبخند می زد ، با چشمان باز ،

 

مجری فریاد زد : " 4 دقیقه . . . 4 دقیقه و 15 ثانیه . . ."

 

وجمعیت از شدت هیجان و فریاد در حال انفجار بود ،

 

و پسرک ته آب بود . . .

 

مجری فریاد زد : " 4 دقیقه و 30 ثانیه . . . 4 دقیقه و 45 ثانیه . . . "

 

و پسرک ته آب بود . . .

 

و مجری فریاد زد : " 5 دقیقه . . . 5 دقیقه و 15 ثانیه . . . "

 

جمعیت دیگر فریاد نمی زد ، سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفته بود ،

 

مجری هم دیگر فریاد نمی زد ، با ناباوری گفت : " 5 دقیقه و 30 ثانیه . . . 5 دقیقه و 45 ثانیه . . ."

 

و پسرک ته آب بود ،

 

و جمعیت ساکت ،

 

و پسرک ته آب بود ،

 

و مجری : " 6 دقیقه . . . 6 دقیقه و 30 ثانیه . . . "

 

و زمان می گذشت ،

 

و پسرک ته آب بود . . .

 

و مجری : " 7 دقیقه . . . 7 دقیقه و 30 ثانیه . . . "

 

ناگهان فریادی سکوت را در هم شکست ، مردی فریاد زد : " اینجاست ، اینجاست ، کلید اینجاست ، کلید گوی اینجاست ، روی میز ، اونو با خودش نبرده :

 

و . . .

 

پسرک را از آب بیرون کشیدند ،

 

مجری با چشمان اشک آلود نگاهی به چهره پسرک انداخت و نگاهی به تکه کاغذی که کنار گوی فلزی گذاشته بود . پسرک روی آن چنین نوشته بود :

 

" زندگی بدون مادرم را نمی خواهم ، نمی دانم جانم چقدر می ارزد امیدوارم خرج جراحی مادرم را بدهد ، جانم را به مادرم هدیه می کنم ، او را درمان کنید . "

 

و پسرک خوابیده بود ،

 

روی زمین ، آرام و مغرور ،

 

و لبخند می زد ،

 

اما دیگر چشمانش باز نبود

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت19:1توسط بوی بهار | |

سلام این مطلب رو از یکی از وبلاگ ها گرفتم به اسم پراکنده گویی های امید:


 امید خسته وناامید از پیدا کردن کار یه بستنی خرید ورفت روی نیمکت توی پارک نشست  یک ماهه که از سربازی اومده وهنوز کارگیرش نیومده آخه تو کشوری که حتی لیسانس هاش هم برای پیدا کردن کار مشکل دارن اون چه جوری میتونه با مدرک چهارم دبستان کارپیداکنه  همینجوری که داشت بستنی میخورد یه روزنامه توجه اش را جلب کرد بایک اگهی استخدام با این مضمون

به تعدادی کارگرساده با حقوقی بالا و امتیازات فوق العاده نیازمندیم

به خاطر سواد کمش معنی  کلمه فوق العاده رو نفهمید  ولی حس کرد باید کار خوبی باشه سری به تلفن آگهی زنگ زد و آدرس گرفت و رفت

یک ساعت بعد محل شرکت

# سلام آقا برای استخدام اومدم

*خواهش میکنم .خوش اومدید تشریف داشته باشید الان کارم تموم میشه میرسم خدمتتون چایی میل داید یا نسکافه

#خیلی ممنون چیزی نمیخوام

امید هر چی گشت توی ذهنش وتوی خاطرات زندگیش نمونه این فتار رو هیچ وقت توی زندگیش کسی باهاش نداشت توی افکار خودش غرق بود که همون شخص دوباره گفت

*خب من درخدمتتون هستم برای چه کاری اومدید

#:من برای کار اومدم.یعنی اومدم استخدام بشم

*: مدرکتون چیه

#:مدرک من! چهارم دبستان!

*: مهم نیست ما اینجا به شخصیت افراد کار داریم نه به مدرکشون

#:میتونم بپرسم این شرکت کارش چیه و شرایط کار شما چه جوری هست

*:ما در این شرکت یه سری تحقیقات روی مواد انجام میدیم و با فناوری نانو درصدد تولید مواد جدید با قابلیتهای جدید هستیم

کار ما از صبح تا ظهر هست بعداز نهار هم کلاسهای آموزشی داریم برای پرسنلمون وهمه پرسنل با هر میزان سواد رو آموزش میدیم وپرسنل ما میتونن تا مقاطع دکترا و بالاتر یعنی تا هر چقدر کشش داشته باشن درس بخونن وادامه تحصیل بدن

حقوق این شرکت هم بسیار بالاست و خلاصه همه جور امکانات براتون فراهمه

#:من میتونم راجع به حرفهایی که شما زدید از کارمندان اینجا تحقیق کنم؟

*:بله شما اجازه داری تا هرچقدر که بخوای از کارمندان وکارگران این شرکت به صورت نا محدود تحقیق کنی

امید یه چند ساعت توی شرکت دور زد ودر این مدت با خیلیها صحبت کرد اتفاقآچند تا از پرسنل اونجا رو هم شناخت کسانی بودن که امید همیشه اونهارا  به پاکی وصداقت میشناخت وهمه حرفهای مسئول شرکت رو تصدیق کردند و بهش گفتن سریعتر بیا که اینجا همه چیز عالیه بعد از چند ساعت امید برگشت به دفتر شرکت

*:خب امید آقا  چطور بود

#:همه چیز خوب بود فقط یه سوال! شما گفتی کارتون چیه

*:گفتم که مادر زمینه فناوری نانو فعالیت میکنیم

#:حالا این که گفتید یعنی چی

*: نانو تکنولوژی یکی از فناوریهای نوین روز هست که در اون روی ذرات به اندازه یک  ضربدر ده به توان منفی نه  میلیمتر تحقیق میشه

#:نانو یعنی چی

*:گفتم که یعنی ده به توان منفی نه میلیمتر

#:میلمتر یعنی چی

*:یعنی یک هزام متر یعنی یک متر را هزار قسمت کنیم

#:چرا باید یک متر رو هزار قسمت کنیم  اصلآ ده به توان منفی نه یعنی چی

 

*:فکرنمیکنم من هر چی بگم تو متوجه بشی تو بیا در این جا استخدام بشو بعد در کلاسهای ما که بصوت رایگان هست هر چی خواستی درس بخون و جواب همه سوالاتت رو هم بگیر

#ولی من تا دقیقآ از این علم سر در نیارم نمیام اینجا

*ببین عزیزم ما به تو هیچ نیازی نداریم آمدن یا نیامدن تو هم نفع یا ضرری برای ما نداره ولی من الان هر چی بگم تو متوجه نمیشی تو بیا هم کار کن هم جواب سوالاتت رو به مرور بگیر اصلآبیا اینجا دکترای این کار رو بگیر

#متاسفم من یا همین الان باید همه جوابهام رو بگیرم یا اصلآنمیام شما با زبان من صحبت کن

*:آخه من چه جوری چنین علمی با این عظمت رویه جوری بگم که تو بفهمی تو حتی معنی میلیمتر رو هم نمیدونی حالا من چه جوری در مورد فرمولهای پیچیده ریاضی این علم با تو بحث کنم

#:فرمولهای پیچیده ریاضی یعنی چی

*:ببین عزیزم .تو قبول داری که اینجا الان یه کار خونه وجود داره

#:کور که نیستم میبینم

*:قبول داری که این کار خونه خیلی عظمت داره

#:اونم دارم میبینم

*:قبول داری که تو الان به ما نیاز داری و نه ما به تو

#:بله خب که چی

*:قبول داری هر کسی که اومده اینجا ضرر ندیده

#:تحقیق کردم فهمیدم اتفاقآ از آدمهای درستی هم پرسیدم

*:خب من که دارم بهت میگم هر سوال تو را ما بی جواب نمیذاریم به شرطی که بیایی اینجا و درس بخونی هر چقدر کشش داشتی ما هم بهت یاد میدیم ولی از من نخواه که همین الان کل این علم را برای تو بگم

#:شاید شما یه ریگی به کفشت باشه که نمیخوای من چیزی بدونم

*:اگه من به تو میگفتم که حق نداری سوال کنی حرف شما درست بود ولی من که میگم هم تحقیق برای تو آزاد هست هم یاد گیری این که نهایت صداقت ما هست

#: ولی من اگر بیکار بگردم اینجا نمیام

*:خب برو ولی هر وقت بیای ما دوستت داریم و استخدامت میکنیم ولی بدون هر جا بری جایی دیگه از اینجا بهتر پیدا نمیکنی

********************************************************

فکر کنم شما هم مثل من از دست امید خیلی عصبانی شدیدو فکر میکنید همچین آدم نادونی واقعآ نو بره و اصلآ پیدا نمیشه

ولی تعجب نکنید از این آدمها خیلی وجود دارن و حتمآ شما هم باهاشون برخورد داشتید

به طرف میگی تو قبول داری که این دنیا خیلی عظمت  داره

میگه کور که نیستم میبینم

میگی قبول داری این دنیا با این عظمتش خدایی داره

میگه اونم قبول دارم

میگی اون که دنیا رو با این عظمت خلق کرده برای زندگی دستور العمل قرار داده بدون دستورات خدا اصلآ نمیشه زندگی کرد

میگه خدا اصلآ این دنیا رو برای چی خلق کرده مگر به ما نیاز داشته چرا ما باید نماز بخونیم خدا چه نیازی به نماز ما داره  چرا من نمیتونم همین جوری با خدا حال کنم اصلآ دین برای چی هست

میگیم بابا تو حق داری سوال کنی ولی دلیل نداره همین الان جواب همه سوالاتت را بگیری

تو نمی توانی به این دلیل که جواب برخی سوالاتت را نمیدانی کل دین را کنار بگذاری و با نظر خودت زندگیت را پیش ببری

خیلیها برای اینکه جواب همه سوالا تشون را بگیرن 60-70 سال درس میخونن

آخه تو یه کم به نظم خارق العاده جهان نگاه کن

ابعاد سیاره ها

خورشید

الان بشر میتونه بگه صد سال دیگه در چه ثانیه ایی ودر کجا یک کسوف شروع میشه ودر چه ثانیه ایی تموم میشه درسته که این نشونه پیشرفت بشره ولی قبل از اون نشونه این هست که تا صد سال دیگه کراتی با این عظمت حتی به اندازه یک ثانیه هم خطا نمیرن پس قطعآ در این نظم خارق العاده یک هدف خارق العاده هم هست

 تو بیا بندگی خدا را گردن بگذار بعد شروع کن به تحقیق کسی که نگفته سوال نکن ولی آخه چه جور 60-70 سال علم رو تو میخوای در عرض یه سوال و جواب ساده بگیری

 

بعضیها هم میگن که اینها دکانی هست که آخوندها برای گرم کردن بازار خودشون درست کردن

خب این حرف وقتی درست هست که اونها  بگن کسی حق نداره از بیرون وارد بشه وکسی هم حق تحقیق نداره (مثل هولو کاست )ولی وقتی اونا دارن میگن هر کی بخواد ما رایگان در خدمتش هستیم و هیچ فیلتری هم برای ورود وجود نداره آخه اگر تو مرد تحقیق هستی آستین بالا بزن برو تحقیق عزیز دل من الهی من قربو ن اون روی ماه تو جوون ایرانی بشم الان متفکرینی دارن از اون سر دنیا همه امکانات رو کنار میذارن و می آن روی دین ما تحقیق میکنن و مسلمون میشن حیف نیست تو به بهانه اینکه من جواب چند تا سوال رو نمیدونم دینت رو کنار بذاری

لطفآ مراحل چهار گانه زیر را انجام بده

۱-اول خورشید را با آرکتوروس دقیقآ مقایسه کن

۲-حالا زمین را با خورشید مقایسه کن

۳- حالا سعی کن با دقت زیاد خودت را روی زمین پیدا کنی

۴-اگر خودت را پیدا نکردی روبروی قبله به سجده برو بگو خدایا من را چه به اینکه بخواهم از حکمتهای تو در خلقت جهان سر در بیآرم همین قدر که به من اجازه دادی در برابر تو سجده کنم برای من بس است

ولی بعضیها میگن ماحاضریم تا آخر عمر در زندگی با سر در گمی وبا یک دنیا سوالات بی پاسخ و بدون هدف زندگی کنیم ولی وقت برای کشف حقیقت نذاریم .........اینها چقدر شبه امید قصه ما هستن نیستن؟؟؟

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت15:14توسط بوی بهار | |

يک نفر دنبال خدا مي گشت، شنيده بود که خدا آن بالاست و عمري ديده بود که دست ها رو به آسمان قد مي کشد. پس هر شب پله هاي آسمان را بالا مي رفت، ابر ها را کنار مي زد، چادر شب آسمان را مي تکاند، ماه را بو مي کرد ستاره ها را زير و رو .


او مي گفت: " خدا حتما" يک جايي همين جا هاست." و دنبال تخت بزرگي مي گشت به نام عرش; که کسي برآن تکيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود ونه کسي. نه ردپايي روي ماه بود نه نشانه اي لاي ستاره ها .


از آسمان دست کشيد، از جست وجوي آن آبي بزرگ هم.


آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بود و عميق . پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند.


زمين را کند، ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت، فروتر .


خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهي بزرگ چيز ديگري نبود .


نه پايين ونه بالا ، نه زمين و نه آسمان.خدا را پيدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دريا ها دشت ها هم. پس گشت و گشت و گشت . پشت کوه ها قعر دريا را، وجب به وجب دشت را  زير تک تک همه ريگ ها را . لاي همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را. اما خبري نبود، از خدا خبري نبود.


نااميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست وجو .


آن وقت نسيمي وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود که مي گفت خسته نباش که خستگي مرگ است . هنوز مانده است وسيع ترين وزيبا ترين وعجيب ترين سرزمين هنوز مانده است .


سرزمين گمشده اي که نشاني اش روي هيچ نقشه اي نيست.


نسيم دور او گشت و گفت :


اين جا مانده است اين جا که نامش تويي.


 و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد .


   نسيم دريچه کوچکي را گشود راه ورود تنها همين بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد .


خدا آن جا بود بر عرش تکيه زده  بود و تازه دانست عرشي که در پي اش بود همين جاست.


 سال ها بعد وقتي که او به چشمهاي خود  برگشت،                                   


خدا همه جا بود هم در آسمان وهم در زمين.


هم زير ريگ هاي دشت هم پشت قلوه سنگ هاي کوه هم لاي ستاره ها هم روي ماه

                                                                                                عرفان نظر آهاری

                                                                                               منبع : وبلاگ آرمانگرا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت16:39توسط بوی بهار | |

رياضي: بازي با مرگ

نمره 10: ميخواهم زنده بمانم

نماينده کلاس: پليس جوان

کيف: محموله مهم
امتحان فيزيک: ملاقات با مرگ
روزي که معلم نمي يايد: ماجراهاي باورنکردني

معلم پرورشي: مهر پدري
باباي مدرسه: مامور بدرقه
روزهاي تعطيل: روز حسرت
شاگرد اول: لوک خوش شانس
دانش آموز مردودي: بر باد رفته
سالن امتحان: پايگاه جهنمي
نمره بيست: پرنده کوچک خوشبختي
زنگ هنر: رنگ خدا
زنگ ورزش: دختري با کفش هاي کتاني
برنامه ي صبحگاهي: خواب و بيدار
زنگ خونه: ديوانه اي از قفس پريد
گروه سرود: آواز قو
آب خوري مدرسه: عطش
مشاور مدرسه: با من بمان
زنگ تفريح: پر پرواز
کلاس زبان: کيف انگليسي
کتابخانه: در پناه تو
زنگ رياضي: عشق + ۲

یه پایی وایسادن تا ظهر کنار کلاس:قرنطینه

جاسوس بازی:کارآگاهان

ریاضی اضافه(المپیاد):سه در چهار

پاچه خوار مدرسه:مرد هزار چهره

بعد از آخرین امتحان:اولین شب آرامش

کلا"درس خوندن:توفیق اجباری

میز اول میز آخر:بالای شهر پایین شهر

دوست نا رفیق:بی وفا

زنگ ادبیات:میم مثل مادر

بچه مثبت:جواهری در قصر(همون یانگم خودمون)

تهدید اخراج:زیر تیغ

بیرون شدن از کلاس:اخراجی ها

فوق برنامه بعد از ظهر:بعد از ظهر سگی

دوست دوران مدرسه:او یک فرشته بود

روز آخر:روز حسزت

زنگ ناهار:اسپاگتی در 8 دقیقه

صندق انتقادات مدرسه:تلافی

آنتن مدرسه:(مدرسه دخترونه)همیشه پای یک زن در میان است

شر مدرسه:خط شکن

آب خوری مدرسه: پاتوق(البته این مخصوص ما اراذل هست شما رو نمی دونم)

بوفه:یک تکه نان

خواب سر کلاس:کما

میانجی معلم و دانش آموز:آتش بس

روز کار نامه:زمانی برای پشیمانی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت21:21توسط بوی بهار | |

شايد زندگي همان جشني نباشد كه آرزويش را داشتي اما حالا كه به آن دعوت شده اي  با تمام وجودت از آن لذت ببر


به همه لبخند بزن اما با يك نفر بخند

همه را دوست داشته باش اما به يك نفر عشق بورز

تو قلب همه باش اما قلبت فقط مال يه نفر باشه

 


متملقين شبيه دوست هستند همانطور كه گرگ ها شبيه سگ هستند

 


همه ي دنيا شبيه دوربين عكاسي است لطفا لبخند بزن

 


دوست داشتن هميشه به گفتن نيست گاهي سكوت وگاهي به ياد بودن

 


هيچ ورزشي براي قلب بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نيست

 


ماه به من گفت  اگر دوستت به تو پيامي نمي دهد چرا تركش نمي كني ؟ به ماه نگاهي كردم و گفتم آيا آسمان تو را ترك مي كند زماني كه نمي درخشي ؟

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت17:6توسط بوی بهار | |

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد در تمام زندگی اش تمام کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش ب فراز آسمان ابری دید او با شکوه تمام با یک حرکت جزئی بال های طلاییش بر خلاف جریان شدید با پرواز می کرد عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید این کیست ؟ همسایه اش پاسخ داد : این عقاب است سلطان پرندگان .

او متعلق به آسمان هاست و ما متعلق به زمین عقاب مثل یک مرغ زندگی می کرد و مثل یک مرغ مرد زیرا فکر می کرد یک مرغ است !!!!!   

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت21:53توسط بوی بهار | |

 شهيد آويني: ” بيچاره آنكه او را پرستوي آمادة عروج مي دانند و او هنوز مستِ هواي نفس است


میخواست برود ولی چیزی او را پایبند کرده بود می خواست بماند ولی چیزی او را به سمت خود می کشید می خواست بنویسد قلمی نداشت می خواست بایستد ولی چیزی او را وادار به نشستن می کرد می خواست چیزی بگوید لبانش خوشکیده بود می خواست بخندد تبسم در صورتش محو می شد می خواست دست بزند و شادی کند ولی دستانش باری نمی دادند می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد اما چیزی را تنفسش را بسته بود می خواست آواز سر دهد نغمه اش به سکوت مبدل می شد می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیبایی هاغ لذت ببرد اما با این که پنجره با او فاصله ای نداشت اما این کار برایش غیر ممکن بود می خواست پرنده ی زندانی در قفس را آزاد کند ولی نمی توانست آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود یادش افتاد کاش عکاس گفت بگو سیب از دنیا گله نمی کرد دلش می خواست اگر نمی تواند کاری بکند حداقل بگوید سیب

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت14:30توسط بوی بهار | |